![]() |
![]() |
|
|
یک نفر دلش شکسته بود توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود. منتظر ِولی دعای او...دیر کرده بود. او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهارراه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود. او نشست و باز هم نشست... روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیزو هیچ جا از دعای او اثر نبود... با خودش فکر کرد.. .پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی رسد؟ شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد... رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد رفت... پس چراغ چهارراه آسمان سبز شد رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد... او از این طرف ِ دعا از آن طرف در میان راه... با هم آن دو روبه رو شدن دست توی دست هم گذاشتند از صمیم قلب ِگرم گفتگو شدند وای که چقدر حرف داشتند... برف ها کم کم آب می شود شب ِذره ذره آفتاب می شود و دعای هرکسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود... ع.ن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:53 توسط مرجان |
|
|
دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطره ات طلاست...يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟ عاشقم...با من ازدواج مي كني؟ اشك گفت: ازدواج اشك و دستمال كاغذي! تو چقدر ساده اي خوش خيال كاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي...چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي پس برو و بي خيال باش...عاشقي كجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذي، دلش شكست گوشه اي كنار جعبه اش نشست گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد در تن سفيد و نازكش دويد...خون درد آخرش... دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكه اي زباله شد او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت مثل اين وآن نشد رفت اگرچه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او... با تمام دستمال هاي كاغذي، فرق داشت چون كه در ميان قلب خود دانه هاي اشك كاشت... ع.ن |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:23 توسط مرجان |
|
|
قلبت كتيبه اي باستاني است؛ از هزاره اي دور.
سنگ نبشته اي كه حروفي ناخوانا را بر آن حكاكي كرده اند.الفباي قومي ناشناخته را شايد. و تو آن كوهي كه نمي تواني واژه هايي را كه بر سينه ات كنده اند،بخواني. قرن ها پشت قرن مي گذرد و غبارها روي غبار مي نشيند و تو هنوز منتظري تا،كسي بيايد و خاك روي اين كتيبه را بروبد.كسي كه رمز الفباي منسوخ را بلد است،كسي كه مي تواند از شكل هاي درهم و برهم، واژه كشف كند و از واژه هاي بي معنا ،منشور و فرمان و قانون به در بكشد. گشودن رمزها ،رنج است و كسي براي رمزگشايي اين كتيبه ي مهجور رنج نخواهد برد. كسي براي خواندن اين حروف نامفهوم ، ثانيه هايش را هدر نخواهد داد. كسي سراغ اين لوح دشوار نخواهد آمد.اما چرا... هميشه كساني هستند؛ دزدان الواح باستاني و سارقان عتيقه هاي قيمتي. كتيبه ي قلبت را مي دزدند زيرا شيطان خريدار است. او سهامداره موزه آتش است.و آرزويش آن است كه لوح قلبت را بر ديوار جهنم بياويزد. پيش از آن كه قلبت را بدزدند، پيش از آن كه دلت را به سرقت برند، كاري بكن. آن قلم تراش نازك ايمان را بردار، كه بايد هرشب و هرروز، كه بايد هرروز و هرشب ... بروبي و بزدايي و بكاوي.شايد روزي معناي اين حروف را بفهمي، حروفي را كه به رمز و به راز بر سينه ات نگاشته اند و قدر زندگي هر كس به قدر رنجي است كه در كند و كاو و كشف اين لوح مي برد. زيرا كه اين لوح ،همان لوح محفوظ است؛ همان كتيبه مقدسي كه خداوند تمام رازهايش را بر آن نوشته است. ع.ن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:30 توسط مرجان |
|
|
این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست،
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟! آدم ها، ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد ، قلب است. هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد ، تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع... این ماهی کوچک ، اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ ، تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید. تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به منتها می کشیدی و کاش این قطره را به بینهایت گره می زدی. کاش... بگذریم... دریا و اقیانوس به کنار ، نامنتها و بی نهایت پیشکش . کاش لا اقل آب این تُنگ را گاهی عوض می کردی. این آب مانده است و بو گرفته است.و تو می دانی آب هم که بماند می گندد. آب هم که بماند لجن می بندد. و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف ... از این قلب که در غلط بغلتد ! ع.ن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:13 توسط مرجان |
|
|
یلدا نام فرشته ای است بالا بلند.با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود.با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید.تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند. یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لابه لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد.گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد. یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.آتش که می دانی...همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.فرشته ها به هم گفتند: " یلدا آبستن است.آبستن خورشید.و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد دیگر زنده نخواهد ماند." فرشته ها گفتند:" فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد..." یلدا همیشه همین کار را می کند.می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند... راستی...فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ایست که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت... ع.ن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:24 توسط مرجان |
|
|
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود...
روزگار روبه راه بود...هیچ چیز نه سفید ونه سیاه بود...با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود... زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود...کلمه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود... تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد...توی گوش من یواش گفت: " تو دعای کوچک منی " بعد هم مرا مستجاب کرد...پرده ها کنار رفت خود به خود...با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد... سال هاست اسم بازی من و خدا زندگیست... هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست...بازی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت... با خدا طرف شدن کار مشکلیست... زندگی... بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 17:48 توسط مرجان |
|
|
ترانه ای روی زمین افتاده بود.
قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت. ترانه در قناری جاری شد.با او درآمیخت. ترانه آب شد.ترانه خون شد.ترانه نفس شد و زندگی. قناری ترانه را سر داد.ترانه از گلوی قناری به اوج رسید. ترانه معنا یافت.ترانه جان گرفت.قناری نیز... وهمه دانستند که از این پس ترانه.بودن است. ترانه...هستی است.ترانه...جان قناریست. ایمان ترانه آدمیست.قناری بی ترانه میمیرد و آدمی بی ایمان...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:48 توسط مرجان |
|
|
پارو بزن . پارو بزن قایقت را
به آرامی در مسیر رودخانه شاد و بی خیال... که زندگی رویائی بیش نیست... پارو بزن. پارو بزن قایقت را از میان فاضلاب های سمی شاد و بی خیال... با لبخند. پارو بزن. پارو بزن قایقت را به آرامی. در مسیر لجن زار وبه ماهی های کوچک که می میرند و روی آب شناور می شوند.نگاه کن. پارو می زنیم.پارو..پارو..پارو... شاد و بی خیال.از میان روغن های ریخته لاستیک های کهنه.مفتول های زنگ زده فنجان های پلاستیکی و .... ما فقط پارو می زنیم.پارو می زنیم قایقمان را به آرامی...از میان پلیدی ها... و هیچ کس..هیچ کس..هیچ کس..هیچ کس... حتی ذره ای به این موضوع اهمیت نمی دهد. پارو بزن.پارو بزن قایقت را به آرامی.درمسیر رودخانه شاد و بی خیال... که زندگی رویائی بیش نیست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 9:34 توسط مرجان |
|
|
به نظر می رسد
دست تدبیر تو بلندتر از افکار کوتاه من است. و نگاه فاقد تو به مسائل اثرگذار تر از نگاه گذرای من است. و چاره های تو هنگام نیست شدن من در تباهی ها عاقلانه تر از هر تصمیم دیگری ست. فکر خلاق تو امیدی ست در کوره های داغ ترین التهابها هنگام ذوب شدن احساسم در تب تند بی عدالتی و انتظارم برای شنیدن جوابی از تو مرا می سوزاند. سخت است ستایش کنی ستایش شده ای را که برای درک محبتش رنجی سنگین را متحمل می شوی. به اضطرابم دامن مزن و به روشنائی زندگیم سایه میفکن که انگشت حیرت تو بر جای جای تردید من باقی ست. ای با زبان دلم آشنا دلم آرامگاه تمام حدیث های خوش و خرم شده. حرف دیگری نیست که بی شک نفس گرم هیاهوی من به شماره افتاده است. و تو ای تنهایی خوش آمدی به تن همیشه خسته ام. چه تلخ است طعم تلخ سکوت در میان فریادهای بی امان در درون خنثی. آری... تلخی های زمانه را خلاصی نیست و تلخ تر است اگر محکوم به بلعیدن صدایت باشی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 13:31 توسط مرجان |
|
|
قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا می گفت:" از قطره تا دریا راهی ست طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست." قطره عبور کرد و گذشت.قطره پشت سر گذاشت.قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت :" امروز روز توست.روز دریا شدن." خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید.طعم دریا شدن را.اما... روزی قطره به خدا گفت:" از دریا بزرگتر.آری از دریا بزرگتر هم هست؟ " خدا گفت: " هست " قطره گفت:" پس من آن را می خواهم.بزرگترین را.بینهایت را." خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:" این جا بی نهایت است." آدم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد.اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد.و وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت: " حالا تو بی نهایتی.زیرا که عکس من در اشک عاشق است."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 23:57 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|